تبليغاتX
نظرات جوان بهائي

دو راهب در راه زيارتگاهي به قسمت كم عمق رودخانه اي كه مخصوص تردد مردم بود رسيدند.كناررودخانه دختركي را ديدند كه لباسهاي پر زرق وبرقي بر تن داشت وكاملا واضح بود كه نمي دانست چكار كند چون اب رودخانه بالا امده بود و او نمي خواست لباسهايش كثيف شود.يكي از راهبه ها بي هيچ مقدمه اي او را بر كول گرفت واز رودخانه گذراند و در ان سوي رودخانه روي زمين خشك گذاشت.

سپس راهبه ها دوباره راه خود را در پيش گرفتند.اما پس از ساعتي راهب ديگر شروع به گرفتن ايراد كرد و گفت:"شكي نيست كه لمس كردن زنان كار درستي نيست اين كار خلاف احكام رهبانيت است.شما چگونه به خودتان جرات مي دهيد كه بر خلاف احكام رهبانيت عمل كنيد؟"

راهبي كه دخترك را بر دوش خود حمل كرده بود لحضاتي بدون اينكه سخني بر زبان براند راه پيمودوسرانجام در جواب او گفت:"من يك ساعت قبل  او را از كولم به زمين گذاشتم شما چراهنوز داريد حملش مي كنيد؟"

 


......................................................................................................اير مگارد شلوگل

 

+ نوشته شده توسط نيايش در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:32 |


Powered By
BLOGFA.COM